یک هفته پیش بود که از مرخصی برگشته بودم. رفته بودم عیادت پدرم. مادرم تماس گرفت و گفت : «زودتر بیا پدرت چشم انتظارته و میگه می خواد قبل از مردنش حتما ببینتت» و زد زیر گریه... قرار بود بعد از من رضا به مرخصی برود چون عروسی خواهرش بود و باید حتما می رفت. فرمانده بهش گفته بود بعد از برگشت من می تواند برود و زود برگردد. رضا بالاخره رفت و من جای او ایستادم. دو روز به عید مانده بود و بعضی از بچه ها می خواستند به مرخصی بروند. در همین ایام بود که سعید پسر همسایه مان به خط آمد و بهم گفت : «پدرت حالش خراب شده و مادرت تماس گرفته که حتما بری خونه». سعید در قسمت پشتیبانی گردان بود. بهش گفتم : «من تازه از مرخصی برگشتم و رضا که قرار بود بعد از من بره الان رفته و من دیگه نمی تونم مرخصی بگیرم. یعنی اصلا بهم نمی دن. تازه الانم دم عید و بعضی از بچه ها می خوان برن. حالا باید چه کار کنم؟» سعید گفت : « نمی دونم مادرت گفته بهت بگم حتما بیای» و رفت. نمی دونستم باید چه کار کنم و فکر پدرم یک لحظه هم امونم نمی داد. مادرم تنها بود و از پس کارها بر نمی آمد. او هم دیگر توان کار کردن نداشت. در این فکرها بودم که سرگروهبان گردان از جلویم رد شد و انگار خدا او را از آسمان فرستاد. سمیر یک معتاد تزریقی بود و بعد از گذشت 4 سال هنوز خدمتش تمام نشده بود.همه گردان او را می شناختند. سمیر تنها کسی بود که می توانست برگه مرخصی را امضا کند چون فقط او بلد بود چطور امضا فرمانده را جعل کند. دلم را به دریا زدم و رفتم پیشش و کار را تمام کردم. به سرعت رفتم سمت دژبانی و برگه را تحویل دادم اما اجازه خروج که ندادند هیچ، سه ماه هم اضافه برایم نوشتند. وقتی علت را پرسیدم گفتند : « تو سیزدهمین نفری هستی که سمیر برگتو امضا کرده».

 

امضا: #علی_هاجری

@kelkkhiyal