پیاده رو تاریخ

در افکارم غوطه ور بودم. در اتوبوس مسیر برگشت به اهواز. بغل دستی ام زد به شانه ام و گفت: سلام بده. رشته افکارم پاره شد. گفتم: سلام به کی؟ با دست به سمت چپ اشاره کرد و گفت حرم امام. برگشتم به سمت چپ و به گنبدو گلدسته هایش نگاه کردم و در دل سلامی دادم. شاید به موقع بود و قرص ترم کرد.
داشتم به آینده فکر می کردم...
از اول قرار آمدن به این سفر را نداشتم اما قسمت شد و قرعه به نامم افتد.
سه روز سخت، سه روز پر تلاطم، سه روز سنگین، سه روز دغدغه ساز در تهران.
مرتضی قاضی، گلستان جعفریان، مجید انصاری، جواد کامور بخشایش و محمد اصغرزاده.
 صحبتهای هر کدامشان فصلی جدید و دغدغه ای اضافه و مسئولیتی سنگین تر در ذهنم ایجاد می کرد.
وقتی مسیر پلاک ۶۰ خیابان ۱۶ آذر تا کانون اندیشه جوان را روی برگهای ریخته زرد پاییز در پیاده رو قدم میزدم صحبتهایشان در سرم می چرخید. سه شب نتوانستم درست بخوابم. مسئولیت آینده خواب را از چشمانم می ربود و بارها بیدارم کرد فقط مشغول برنامه ریزی بودم و منتظر برگشت.
وقتی از کنار دانشگاه تهران رد میشدم وقتی در زیر برف روی پل طبیعت راه می رفتم وقتی وارد حسینیه هنر میشدم  وقتی در کلاس می نشستم بازهم به کارهای روی زمین مانده آینده فکر می کردم.
برگهای ریخته پاییزی که در اهواز از آنها خبری نبود و بارش برفی که برای اولین بار می دیدم هم نتوانست توجهم را به خودش جلب کند‌. دنبال یک هم صحبت می گشتم اما تمام آدمهای پیاده روی این شهر که از کنارشان رد میشدم برایم غریبه بودند و این را حس می کردم.

من ، تهران، حرم امام،تاریخ شفاهی، مصاحبه، تدوین، نویسندگی!!!!
فقط یک نفر، فقط ۲۷ سال، تنها، چقدر کار بر زمین مانده؟ چند سال دیگر وقت دارم؟
بزاز، دانشوران، بیگانگان، رشید پور، سراجان، سید جبار، سید توفیق ،اهواز، آبادان، جنگ، انقلاب، مبارزات...

دوباره سرم درد گرفت. سر دردهای این دو سه ماه و بی خوابی ها کم نبود اما حالا حتما بیشتر می شود

دلم برای پیاده روهای شهر خودم تنگ شده، آدم های آشنا، تاریخ ناگفته و دفتر تاریخ اهواز

خدایا...فقط...خودت...یاری...کن

۱۷ آذر ۹۶

سی سال غیر قابل تصور

در آخرین روز و آخرین دقیقه های تصویربرداری خاطره اولین درآمد جشنواره عمار در اهواز رسیدم به یک پارک که چهار آقا دور هم روی یک زیرانداز نشسته بودند. از خستگی دیگر هیچ کدام حوصله رفتن و راضی کردن نداشتیم چند دقیقه ای کلنجار رفتیم تا بالاخره یکی راضی شد و رفت‌‌. یکی از آن ها شروع کرد به گفتن خاطره دوران نوجوانی و دیوار نویسی و حضور در مواقع بمباران شهر در محل حادثه و... . هوا تاریک شد و نور هم رفت اما از این خوشحال بودم که بعد از چند روز طاقت فرسا ته کار یک سوژه تاریخ شفاهی هم پیدا شد که ریز اصابت موشکها به اهواز را کامل یادش بود و به همین خاطر قرار مصاحبه مفصل را با او گذاشتم.
روز آمدن گفت که یکی از دوستان جانبازش هست که میخواهد او هم با خودش بیاورد و اما چون او وقت ندارد چند روز دیگر هر دو باهم می آیند. از من اصرار به آمدن خودش و حالا یک روز دیگر هم آمدن دوستش. در ذهن خودم شاید یک جانباز فعلا برایمان مهم نبود و به  خودش بیشتر نیاز داشتیم.

خلاصه روز موعود رسید و مدتی منتظر ماندیم تا دوستش هم آمد گفت هر چقدر زنگ میزنم تلفنش اشغال است؛ نمیدانی او حتی از رئیس جمهور هم سرش شلوغ تر است و رکورد زنگخوری گوشی دست اوست. با تعجب گفتم مگر او چه کاره است؟! گفت کار خیر انجام میدهد
اسمش آقا حجت بود. مسیری که تا دفتر باهم طی کردیم مدام گوشی اش زنگ می خورد. به دفتر که رسیدیم و وارد اتاق شدیم ننشست و یک بالشت خواست. دلیلش را نفهمیدم برایش اوردم و گذاشت روی صندلی و نشست.
اول هم با او صحبتها رو شروع کردم. جانباز شده بود با گلوله ای که مربوط به منهدم کردن تانک بود نه آدمی زاد و زنده ماندنش فقط یک معجزه بود. هفت ماه روده اش بیرون از شکمش بوده و بالاخره یک دکتر رازی شد تا روده را دوباره به شکمش بر گرداند.
غذا نخوردن این هفت ماه و قصه درد آور دیگر یک طرف، زجرآورتر از این او دیگر تا آخر عمر حق نشستن نداشت یا باید دراز بکشد و یا سرپا بایست.
صحبتهایش فقط ۲۴ دقیقه طول کشید و بعد دراز کشید و من با سوژه ای که در پارک پیدایش کرده بودم وارد صحبت شدم‌. در تمام مدت مصاحبه با رفیقش هم، آقا حجت مدام بیرون می رفت و به زنگهای گوشی اش پاسخ می داد و کار مردم را راه می انداخت.
هر دو رفتند و من ماندم با تحیر و شرمندگی
۳۰ سال کسی نتواند بنشیند چه حسی دارد؟
چند آقا حجت دیگر وجود دارد که ۳۰ سال نتوانسته اند بنشینند؟
چند آقا حجت دیگر وجود دارد که در این ۳۰ سال کسی سراغشان را نگرفته و احوالشان را نپرسیده؟
چند آقا حجت دیگر وجود دارد که کسی سراغشان نرفته و خاطرتاشان را نگرفته؟
اصلا خبر داریم چند آقا حجت وجود دارد؟
چند تا هنوز زنده اند و چندتا رفته اند...
به خدا قسم آقا حجت ها هم کمتر از شهدا نیستند.

دوباره التماس می کنم #شهدای_زنده را دریابیم قبل از اینکه دیر بشود...

#شهدای_زنده

@kelkkhiyal

سید جبار، سید جبار، سید جبار... و ما ادراک ما سید جبار



سید جبار موسس لشکر قدس. فروتن، بی ادعا، مرد... از یک مسجد شروع به کار کرده آخر 56 با پخش اعلامیه. بعد از انقلاب و صحبت امام که گفت از دبستانی ها شروع کنید به فکر فرو رفت. شروع به جذب کرد از 7 ساله تا 17 ساله. او برای جذب خوب ها رو گلچین نمی کرد. می گفت هنر این نیست که خوب ها رو بگیری و باشون کار کنی اینا که خودشون خوبن هنر اینه که بدا رو جذب کنی و بسازیشون. کار سید جبار کم کم از یک مسجد رسید به 80 مسجد در سراسر استان. هر کی سراغه سید جبارو می گرفت بش می گفتن هر کجا چند تا بچه جمعن سید جبار هم همون جاست. سید جبار رو بردن تو سپاه و خواستن ببرنش بالاتر اما نرفت و با بچه ها موند. سید جبار منتظر بودجه نموند. می گفت همیشه پول تو جیبم بود. از جیبش خرج می کرد. تئاتر، سرود، فوتبال، استخر، قرآن، حدیث و... . خودش نقشهای منفی تئاترو بازی می کرد. 8 تا لیگ درست کرده بود تو مساجد اهواز.

می گفت برای هر سن باید یک طور صحبت کنی. برای استخر از بچه ها پول نمی گرفت می گفت هرکی یک حدیث بگه بعد بره تو آب. می گفت اکثر بچه های لشکر قدس چهل حدیث بلد بودن. می گفت بعضی خانم ها اومدن پیشش و نذر می کردن که بچشونو بفرستن لشکر قدس. لختی ها رو جذب می کرد . یک کبوتر باز اورد که وقتی شهید شد سرباز عراقی رو تابلوش نوشت شهید اسلام. لشکر قدس دکتر بیرون داد، امام جمعه، مهندس، کلی شهید و مدافع حرم نمونش آقا مصطفی رشید پور.

شعار سید این بود اول جذب دوم تثبیت و سوم بکارگیری. خوش اخلاقی تاکید شده اسلام رو میشد تو چهره و رفتار سید دید. می گفت 7 ساله ها رو تو اردو برا نماز صبح بیدار نمی کردیم کیف اینا تو اردو اینه که خوب بخوابن. دو تا تی سون گرفته بود با دو تا ماشین و میرفت تو روستاها پخش فیلم.

سید می گفت باید مثل بچه ها بشی مثل همون سن اگه دیسیپلین به خرج بدی فقط دو سه نفر جذبت میشن اما سید 2000 نفر نیرو تو استان داشت. لشکر قدس صبی هم داشت.وقتی نیروها به 17 سال می رسیدند سید تازه اونا رو تحویل بسیج میداد و هر کس دوست داشت اعزام می شد به جبهه. سال 62 سید رفت لبنان و اونجا هم لشکر قدس ساخت با همون شیوه جذب برای هسته های حزب الله. 8 ماه بعد که برگشت لبنانی ها براش گریه کرده بودن. می گفت خیلی از مدافعین حرم لبنانی الان همون بچه هایی هستن که خودش روشون کار کرده بود.
سید می گفت لشکر قدس خیلی مظلوم واقع شد چون اون زمان رسانه نبود. سید گفت چند تا رو برد تهران برای آموزش سرگروهی بهش گفتن شما اونجا عبدالرضا حیاتی را دارید اومدید پیش ما؟؟
می گفت گروه سرود از تهران میوردن با وجودی که ما کلی گروه سرود داشتیم

سال 67 لشکر قدس تبدیل شد به بسیج دانش آموزی و تمام... نابود شد.

سید روحانی نیست والا الان خیلی مشهور بود...سید سردار نیست والا الان خیلی مشهور بود... سید شهید نیست والا الان خیلی مشهور بود... سید پدر کار تربیتی اهواز، خوزستان و ایرانه.

چند تا سرگروه و طلبه و فعال فرهنگی و مربی سید جبارو می شناسن؟؟ چند نفرن میدونن جز امام موسی صدر و شهید چمران سید جباری هم تو لبنان کار کرده؟
سید جانبازه و مشکل قلبی پیدا کرده اما هنوز همونطور جذاب، خوش رو و پیامبر گونه است و گمنام.

لطفا شهدای زنده رو دریابید به خدا قسم از شهدا کمتر نیستند.

 

 

@kelkkhiyal


با هر کی صحبت کرده بودم و گفتم آدم بم معرفی کن حوالم کرد به سید. خیلی منتظر و مشتاق ملاقات و گپ و گفت با سید بودم. بالاخره بعداز مدتها امروز توفیق حاصل شد دلو زدم به دریا و رفتم. محل کارش یک نهاد دولتی بود. رفتم و اتاقشو پیدا کردم. تنها بود شروع کردیم به گفتگو...
شروع کرد. دلش خیلی پربود، هیچ کس و بی نصیب نزاشت. چپ، راست و... . از مدیرهایی گفت که وقت مسئولیت به جای خدمت یاد تحصیل و دکترا می افتن
از اداراتی گفت که همه توش بیکار نشستن و کسی کار نمیکنه
از دردهای بچه های جهاد گفت
از عبدالرضا حیاتی که دچار افسردگی شده و تو خونه افتاده
از کارهاش تو جهاد گفت خطاطی،نقاشی،دیوار نویسی، کلاس قرآن، ساخت مسجد، کشیدن کلیشه و آرم، حضور تو روستا، آرشیو کردن نوارهای امام تو ثقافیه، درست کردن کتابخونه، مداحی. گفت یک شب عروسی تو روستا به درخواست داماد دعای کمیل خوندم
سید می گفت و من فقط گوش بودم و شاید عرق شرم
از ادغام خیانت کارانه گفت
گفت آرم جهاد کشاورزی هم خودش درست کرد اما زدنش به اسم یکی دیگه.7 سال در جایی که الان نشسته بود داره به صورت افتخاری کار میکنه  5 سال اتاقش بدون کولر بوده و تو گرما و عرق ریزون ایستاده بدون یک ریال بودجه. می گفت مدیرای اینجا همه دارن درس می خونن به جای کار ساعت 10 میان سر کار.گفت چند ساله دیگه نمیتونه آب بخوره.شبا خواب درستی نداره. آثار شیمیایی رو دستاش کاملا پیدا بود. گفت زنش سه ساله باید کمرشو عمل کنه اما پول نداره.پسرشو میخواد زن بده اما بی کاره
سید از مدیریت جهادی گفت،کلی طرح اقتصادی تو شهر و روستا داشت،ولی کسی گوشش بدهکار نبود. گفت همه دنبال سیاسی کارین.مدیرا نشستن ببینن حزب مقابل چی میگه تا جواب بدن.دیگه جهاد اون جهاد سابق نبود. کسی دیگه دنبال کار جهادی نبود. کسی دیگه انقلابی نبود.می گفت تو جهاد وقتی می رفتی کسی رو پیدا نمی کرده همه تو روستا مشغول کار بودن اما حالا همه تو اداره بیکار نشستن.
گفتگو تمام شد و صدای سید هنوز تو گوش من بود. با خودم فکر می کردم دیگه ما ته کار فرهنگی ایم. اما نه... یک روز کار تو روستا... بدون حقوق، بدون آژانس، بدون حق ماموریت، بدون اضافه کار، بدون فکر غذا، بدون فکر جای خواب بدون... وای به حال سه ماه و زن و بچه ای که نمی بیننت...
چقدر از این سیدا گوشه و کنار افتاده و کسی دیگه باشون کاری نداره
انقدری که همه رفتن سراغ شهدا کسی سراغ شهدای زنده و رزمنده ها رو نمی گیره
کوچه بغلی، همسایه، پیرمرد سر کوچه، زندانی، عبدالرضا حیاتی، افسردگی، مدیر فرهنگی...
خدایا چقدر کار نکرده رو زمین داریم
چقدر خاطره و کار ثبت نشده از این مردای مخلص مونده
خدایا توان بده
شاید 24 ساعت هم کمه...

امضا:  علی هاجری

@kelkkhiyal

دفتر خاطرات

وقتی دفتر خاطرات کهنه و قدیمی ات را ورق میزنی این واکنش ها در تو نمودار می شود
لبخند، اشک، عصبانیت، خوشحالی، ناراحتی، پوزخند و...
هر کدام معنای خاصی برای خودش دارد. شاید به بچگی ات می خندی، شاید برای آدمهایی که دیگر در کنارت نیستند اشک می ریزی، شاید به شیطنتی که کردی می خندی، شاید از حرفی که بهت زده بودند ناراحتی، شاید برای کسانی که زمانی دوست نزدیکت بودند و الان دیگر نیستند غمگینی و حتی شاید از اینکه دیگه بعضیا کنارت نیستند حتی خوشحالی، شاید به کار مسخره ای که زمانی فکر می کردی درست است الان پوزخند میزنی و...
همه این حالت ها ممکن است برایت اتفاق بیفتد اما یک چیز  است که در دفتر خاطرات من و شما همیشه مشترک است آن هم چیز نیست جز عبرت
عبرت از گذشته برای آینده
آینده ای روشن یا تاریک که با دستان خودمان ساخته میشود
وقت تنگ است
از خاطراتمان عبرت بگیریم

امضا : سایه ی سفید

@kelkkhiyal