پیاده رو تاریخ
داشتم به آینده فکر می کردم...
از اول قرار آمدن به این سفر را نداشتم اما قسمت شد و قرعه به نامم افتد.
سه روز سخت، سه روز پر تلاطم، سه روز سنگین، سه روز دغدغه ساز در تهران.
مرتضی قاضی، گلستان جعفریان، مجید انصاری، جواد کامور بخشایش و محمد اصغرزاده.
صحبتهای هر کدامشان فصلی جدید و دغدغه ای اضافه و مسئولیتی سنگین تر در ذهنم ایجاد می کرد.
وقتی مسیر پلاک ۶۰ خیابان ۱۶ آذر تا کانون اندیشه جوان را روی برگهای ریخته زرد پاییز در پیاده رو قدم میزدم صحبتهایشان در سرم می چرخید. سه شب نتوانستم درست بخوابم. مسئولیت آینده خواب را از چشمانم می ربود و بارها بیدارم کرد فقط مشغول برنامه ریزی بودم و منتظر برگشت.
وقتی از کنار دانشگاه تهران رد میشدم وقتی در زیر برف روی پل طبیعت راه می رفتم وقتی وارد حسینیه هنر میشدم وقتی در کلاس می نشستم بازهم به کارهای روی زمین مانده آینده فکر می کردم.
برگهای ریخته پاییزی که در اهواز از آنها خبری نبود و بارش برفی که برای اولین بار می دیدم هم نتوانست توجهم را به خودش جلب کند. دنبال یک هم صحبت می گشتم اما تمام آدمهای پیاده روی این شهر که از کنارشان رد میشدم برایم غریبه بودند و این را حس می کردم.
من ، تهران، حرم امام،تاریخ شفاهی، مصاحبه، تدوین، نویسندگی!!!!
فقط یک نفر، فقط ۲۷ سال، تنها، چقدر کار بر زمین مانده؟ چند سال دیگر وقت دارم؟
بزاز، دانشوران، بیگانگان، رشید پور، سراجان، سید جبار، سید توفیق ،اهواز، آبادان، جنگ، انقلاب، مبارزات...
دوباره سرم درد گرفت. سر دردهای این دو سه ماه و بی خوابی ها کم نبود اما حالا حتما بیشتر می شود
دلم برای پیاده روهای شهر خودم تنگ شده، آدم های آشنا، تاریخ ناگفته و دفتر تاریخ اهواز
خدایا...فقط...خودت...یاری...کن
۱۷ آذر ۹۶