سی سال غیر قابل تصور
روز آمدن گفت که یکی از دوستان جانبازش هست که میخواهد او هم با خودش بیاورد و اما چون او وقت ندارد چند روز دیگر هر دو باهم می آیند. از من اصرار به آمدن خودش و حالا یک روز دیگر هم آمدن دوستش. در ذهن خودم شاید یک جانباز فعلا برایمان مهم نبود و به خودش بیشتر نیاز داشتیم.
خلاصه روز موعود رسید و مدتی منتظر ماندیم تا دوستش هم آمد گفت هر چقدر زنگ میزنم تلفنش اشغال است؛ نمیدانی او حتی از رئیس جمهور هم سرش شلوغ تر است و رکورد زنگخوری گوشی دست اوست. با تعجب گفتم مگر او چه کاره است؟! گفت کار خیر انجام میدهد
اسمش آقا حجت بود. مسیری که تا دفتر باهم طی کردیم مدام گوشی اش زنگ می خورد. به دفتر که رسیدیم و وارد اتاق شدیم ننشست و یک بالشت خواست. دلیلش را نفهمیدم برایش اوردم و گذاشت روی صندلی و نشست.
اول هم با او صحبتها رو شروع کردم. جانباز شده بود با گلوله ای که مربوط به منهدم کردن تانک بود نه آدمی زاد و زنده ماندنش فقط یک معجزه بود. هفت ماه روده اش بیرون از شکمش بوده و بالاخره یک دکتر رازی شد تا روده را دوباره به شکمش بر گرداند.
غذا نخوردن این هفت ماه و قصه درد آور دیگر یک طرف، زجرآورتر از این او دیگر تا آخر عمر حق نشستن نداشت یا باید دراز بکشد و یا سرپا بایست.
صحبتهایش فقط ۲۴ دقیقه طول کشید و بعد دراز کشید و من با سوژه ای که در پارک پیدایش کرده بودم وارد صحبت شدم. در تمام مدت مصاحبه با رفیقش هم، آقا حجت مدام بیرون می رفت و به زنگهای گوشی اش پاسخ می داد و کار مردم را راه می انداخت.
هر دو رفتند و من ماندم با تحیر و شرمندگی
۳۰ سال کسی نتواند بنشیند چه حسی دارد؟
چند آقا حجت دیگر وجود دارد که ۳۰ سال نتوانسته اند بنشینند؟
چند آقا حجت دیگر وجود دارد که در این ۳۰ سال کسی سراغشان را نگرفته و احوالشان را نپرسیده؟
چند آقا حجت دیگر وجود دارد که کسی سراغشان نرفته و خاطرتاشان را نگرفته؟
اصلا خبر داریم چند آقا حجت وجود دارد؟
چند تا هنوز زنده اند و چندتا رفته اند...
به خدا قسم آقا حجت ها هم کمتر از شهدا نیستند.
دوباره التماس می کنم #شهدای_زنده را دریابیم قبل از اینکه دیر بشود...
#شهدای_زنده
@kelkkhiyal